گالـــری / دانلـــود

دوران هخامنشیان
اولین بنای یزد را به اسکندر مقدونی نسبت می دهند و می گویند که هنگامی که اسکندر به ری می رفت در یزد زندانی را ساخت که به آن «کثه » می گفتند و در آن چاهی بود که بزرگان را در آن چاه زندانی می کردند چون ساختمان این زندان پایان یافت گروهی از مردم را به کار حفاظت از زندانیان گماشت و گروهی دیگر را به کار زراعت و ساختمان مشغول کرد و قناتی به نام دھاباد در آن شهر جاری کرد. در تواریخ محلی به خوبی این موضوع شرح داده شده است : جعفری در کتاب تاریخ یزد خود می نویسد: «.. ومدينة اليهود که شهر قدیم بود ویران کردند و اصفهان ساخت و در اصفهان داماد شد و دختر داراب را به عقد خود در آورد و قوم داراب را هریک مملکتی بداد و عراق و فارس ، در هر شهری دو سرهنگ تعیین کرد و دو دانگه و چهار دانگه در عراق از آن زمان پیدا شد، تا مخالفت یکدیگر نکنند و مخالف پادشاه نتوانند بود و این رسم در عراق و فارس باقی ماند. بعد از آن اسکندر بعضی از سرهنگان داراب را که با ایشان اعتمادی نداشت با خود همراه کرد و از عراق متوجه خراسان شد. چون بسر بیابان خراسان رسید که اکنون شهر یزد است به لشکر بفرمود تا قلعه بساختند و نهری جاری کردند و کسی از آن خود را آنجا بنشاند و آن جماعت را در آنجا ساکن گردانید و آن مقام را کثه نام نهاد و این اول عمارت یزد است که آن را « زندان ذوالقرنین» می خوانند.»( جعفری، همان، ۲۶)
« چون تخت سلطنت ایران بر اسکندر قرار گرفت اوا مملکت ایران بلامنازعه او را مسلم شد اکابر عجم را استمالت داده قاعده ظلم و تعدی بر انداخت و قاتلان دارا [را ] قصاص نمود و روشنک دختر دارا را از اصفهان بمعسکر خود طلب داشته بعقد خود در آورد و بعد از زفاف او را با خزاین دارا به روم فرستاد و خواست که متوجه یونان شود که از اولاد کاوس شخصی در ری خروج کرده اکابر ایران سر از اطاعات سکندر تافته رو به درگاه ملک زاده کیانی نژاد نهادند. اسکندر چون ازین واقعه خبر یافت متوجه ري گشت و شاهزاده کیانی چون استعداد محاربه اسکندر نداشت با لشکر هزیمت نموده بصوب خراسان شتافت و اسکندر به ری آمده از اکابر عجم هر کرا یافت در قید اسار آورد و خواست که بقتل آورد. ارسطاطالیس مانع شده نگذاشت و گفت که خون بزرگان ریختن مبارک نباشد. اسکندر ایشان را بند کرده با خود به اصطخر برد و بعد از ضبط و نسق فارس از راه ابرقو متوجه بیابان طبس شد. چون باین مقام که اکنون خطه یزد است رسیده نزول نمود تا هوائی در غایت اعتدال یافت تحقیق نمود که در این حوالی معموری و آبادی است؟ بعرض رسانیدند سی فرسنگ در سی فرسنگ معموری ندارد. و با ارسطاطالیس گفت که هوای این سرزمین بغایت معتدل است. اگر بمعموری نزدیک میبود این سرزمین را معمور و آبادان می ساختم . ارسطاطالیس گفت این زمین است ریگ بوم ، هوای او خشک باشد و در این زمین رفاقت و موافقت نباشد. مصلحت آنست که اینجا حصاری بسازند و بند خانه اسیران کنند که چون درین خاک اقتضای موافقت نیست ] فتنه زاینده نگردد. اسکندر بصوابدید وزیر عدیم النظیر در آنجا عمارتی طرح انداخت و حکیمی یونانی را بمعماری آن نصب فرمود و اکابر عجم را که در بند داشت بفرمود که جهت محبس ایشان چاهی فرو بردند و در ته چاه گنبدی عالی بساختند و ایشان را در آن چاه محبوس کردند و اثر آن چاه هنوز باقیست و گویند آن چاه در داخل شهر به محله شهرستان بقرب مدرسه دو مناره واقع است. و اما این چاه درین مقام هست و این عمارت را کنه نام نهاد و بعبارت یونان از کثه زندان خواسته اند و این کثه را زندان سکندر گویند، چنانچه خواجه حافظ رحمه الله درین بیت ایمانی بان نموده:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
تازیان را چو غم حال گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
و مراد خواجه از زندان شهر یزد است و از ملک سلیمان فارس. مقصود از ایراد این کلمات آنکه اول اسکندر بنای عمارت یزد کرده و زندان ساخته.» 
 
دوره ساسانیان
در دوره ساسانیان به فرمان یزد گرد اول (۳۹۹-۴۲۱م) در این محل شهری بنا شد که آن را یزدان گرد نام نهادند. « بعد از وفات اسکندر مملکت به ملوک الطوایف رسید و اردوان آخرین ملوک اشغانیان بود. چون اردشیر بابک خروج کرد فارس را در تصرف خود درآورد و لشکر باصفهان و قهستان برد و اردوان لشکر را در مقابل او آورد و در دست اردشیر کشته شد اردشیر معموره عالم را در تصرف گرفت و تمام ملوک ایران و توران را دفع کرد و اسم سلطنت بر خود نهاد و در حیات مملکت را بشاپور پسر خود داد. و بعد از آن شاپور مملکت به پسر خود هرمز داد. بعد از هرمز سلطنت به بهرام پسرش رسید و ا بعد از ، و بعد از بهرام سلطنت به اردشیر بن بهرام رسید، و بعد از شاپور به شاپور بن شاپور رسید، و بعد از او سلطنت به پسرش بهرام گور رسید ، و بعد از بهرام مملکت به يزدجرد بن بهرام رسید، و پادشاه دی شوکت بود و عرب و عجم در فرمان او بود . و طوف ممالک خود می کرد. چون به کثه رسید آب و هوای کثه وی را موافق آمد گفت نذر کردم که این مقام را شهری سازم به نام یزدان بنایان ممالک را جمع کردند و منجمان بطالع سنبله یزد را بساختند. قصور و دیوار و بازار و حمام و آتشخانه عالی بنا کردند و خانه سلطان و سه نهر آب روان کرد: یکی مشهور به یزد آباد و یکی دهاباد و یکی مادین، و در قبلی شهر در یک فرسنگی در کوه دودلویه دخمه [ای ] در سنگ خارا ببرید و این زمان چون در اندرون دخمه می روی آواز آب می آید که در آن جاریست. و يزدجرد سه سرهنگ خود را ، بيده و میبد و عقدا، امر کرد که سه مقام بسازند. بیده، بیده بساخت؛ و میبد ، میبد بساخت ؛ و عقدا ده گیران ساخت. و این هرسه کنار دریا بود و این دریا بدریای ساوه مشهور بود و تا دامن همدان این دریا کشیده بود و تجن کوه در میان این دریا
بود و پارگین میبد بندر بود و به بارجین مشهور بود. در آن شب که پیغمبر ما صلى الله علیه و آله از مادر متولد شد آن دریا بزمين فرو رفت و خشک شد و طاق کسری بلرزید و دوازده کنگره از او بیفتاد و تمام آتش مجوسان در آتشخانه ها باز مرد. گویند نام یزدگرد شاپور اصغر بود. چون یزد ساخت مشهور به یزدگرد شد. و چون یزد گرد وفات کرد مملکت به پسر او فیروز رسید ، فیروز آباد رستاق بساخت و نهری جاری گردانید از اندرون شهر یزد مشهور به فیروز آباد و منبع او در شهر یزدست. فیروز دهی بساخت با قصري رفيع و آسیائی و دیوار و کشخوانان مشهور به بلاش گرد.... و چون قباد در گذشت و مملکت بعد از قباد بانوشیروان رسید یزد را با قطاع بدختر خود مهر نگار داد. مهر نگار از بغداد مقنیان بیاورد و نهر بغداد را بیرون آورد و مهرجرد بساخت و قلعه و آتشخانه و باغستان و بساتین در ولایت میبد او مهرجرد بساخت. و چون انوشیروان در گذشت هرمز خورمیز ساخت.» ( جعفری، همان، ۲۸-۳۱)
اما کاتب و مستوفی بافقی این داستان را اینگونه گفته اند:
«... بعد از او ( شاپور) اولاد و احفادش بنویت بسلطنت نشستندی تا نوبت پادشاهی شاپور رسید که او را کرمان شاه میگفتند و او را در اصطخر بر تخت پادشاهی نشست و امرا و بزرگان ایران باو بیعت کردند و او مدت پنج سال بر طریق عدل و داد بود و بعد از آن احياء رسوم فراعنه کرده از طریق مستقیم عدالت منحرف گشته ظلم و تعدی بنیاد کرده در خون و عرض او آمال خلایق طريق اباحت اظهار نموده بغور هیچ آفریده نمیرسید و سخن نیکخواهان و امرا بسمع رضا اصغا نمی نمود و ابواب عفو و اغماض مسدود ساخته بر هیچ گناه کار و بیگناه ابقا نمی کرد. و در آن ایام او را فرزندی آمد، بهرام نام کردش و امرا چنان دیدند که او را به دایه دهند و از ولایت عجم بیرون فرستند تا چون بزرگ شود خوی پدر نگیرد و ظالم وسفاک نگردد. و شاپور را بر آن داشتند تا نعمان بن منذر را از يمن طلب فرموده شاهزاده را بدو سپرده نعمان شاهزاده را به ملک یمن برد و پرورش میداد تا بیست ساله شد و او را بولایت عجم نمی آورد. تا مدت چهل سال از سلطنت شاپور بگذشت. مردم از جور و ظلم متفرق شدند ناگاه روزی ستاره شناسان را طلب فرمود و گفت مدت عمر و سبب مرگ را با من بیان کنید. ایشان در یکجا جمع شده و بعد از تامل بسیار امان خواسته بعرض رسانیدند که ترا یکسال دیگر از اعمر مانده است و فوت تو در خراسان بولایت طوس بر کنار چشمه سبز خواهد بود. او سوگند یاد کرد که من هرگز متوجه طوس و چشمه سبز نشوم و چون شش ماه ازین معنی بگذشت دماغش بگشود و خون روان گشت و بهیچ وجه باز نمی استاد. اطبا از معالجه عاجز آمده باتفاق گفتند که تو از حکم یزدانی سر نتوانی پیچید. علاج در آنست که بخدا باز گردی و توبه کنی و متوجه ولایت طوس شوی و آن آب بر سر نهی تا این خون باز ایستد. چون تدبیر دیگر ندانست در محفه نشسته با امرا و لشکر متوجه خراسان شد چون بدین عمارت که او را کثه میخواندند فرود آمد اعتدال هوای آن سرزمین درو اثر کرده خون از دماغ او بقدر باز ایستاد و اندک توانائی در جسد او پدید آمد و گفت این زمینی مبارکست. من آنجا شهری می سازم. بنايان و اختر شناسان طالع سنبله را اختیار نموده بنايان در آن طالع شروع در عمارت شهر نمودند و چون بنام یزدان میساخت او را یزدان گرد نام کرد و اسم خود را که شاپور بود به یزدگرد مبدل کرد و بعد از آن این خطه به یزد اشتهار یافت و چند قنات جاری کرده عمارات و بساتین ساخته متوجه خراسان گشت و بطوس آمده بر کنار چشمه سبز رفته رو بر خاک نهاده و از گذشته ندامت برده آب چشمه بر سر کرده خون از دماغش بکلی باز ایستاد. بحال صحت آمد و بر کنار چشمه لشکر گاه ساخته و دوماه در آنجا بود. بعد از دو ماه روزی در خیمه نشسته بود که ناگاه اسبی نیکو چنانچه رایض فلک مثل او ندیده بود در حوالی خیمه اش از چشمه بیرون آمد و بهر طرف میدوید. شاه را آن اسب بغایت مرغوب و پسندیده نمود. امر فرمود که آن اسب را بکمند بگیرند، و لشکر هرچند سعی نمودند و نتوانستند او را گرفتن. اخر الامر يزدگرد که خود متوجه شده او را با واز حزین بخواند و اسب رام او شد. شاه زین و نمد زین طلب داشت و بر پشت اسب گذاشت . چون خواست پاردم بر او افکند اسب چنان لگدی بر سینه او زد که در حال طایر روحش از قفس بدن در پرواز آمده بعالم بقا خرامید و اسب خود را افشانده زین و نمد زین را از خود جدا کرده خود را در چشمه آب انداخت و ناپدید شد . غريو از لشکر برخاسته نمونه فزع اکبر بر عالميان ظاهر گردید و این خبر وحشت اثر باطراف و اکناف رسید. معماران که بعمارت یزد مشغول بودند دست از عمارت داشتند و عمارت نیمه کاره بماند. .. او را (بهرام گور) پسری آمد، یزدگرد نامش کرد و یزد را با قطاع او داد و دایه و دبیرستان او نهاد و چون شاهزاده یزدگرد بیست ساله شد با حرم و خاصگیان متوجه فارس شد و از آنجا به يزد آمد و بنایان را مامور گردانید که عمارت یزد را باتمام رسانند و از همه ممالک خانه کوچ طلب فرمود و در یزد مقیم گردانید و دو سرهنگ همراه داشت: یکی را بیدار و دیگری ا را ا عقدار میگفتند و ایشان هریک دهی را احداث کردند. بیدار بیده و عقدار را عقدا را . و گویند که میبد ارا ؟] سرهنگی دیگر از سرهنگان يزدگرد احداث نمود و این سه دیه که مذکور شد در کنار دریای ساوه که در حوالی یزد بنا شده و این دریا از ساوه تا همدان و یزد کشیده بود و دیه بارجین بندر آن دریا بود. و از علامات تولد ظهور حضرت محمد رسالت پناه محمدی صلوات الله علیه یکی آن بود که در شب مولود آن حضرت آب این دریا خشک شد ، دوم خاموش شدن تمام آتشکده خصوصا اتشکده فارس ، سوم فرو ریختن چند کنگره از شرفات طاق کسری چنانکه گفته اند ، بیت:
آن شب که ز مادر او جدا شد
عالم همه از بلاد رها شد
هم آتش تیز فارس مرده
هم آب سیاه ساوه برده
و اصلاح آنست که بنای مدینه میبد در زمان قباد شهریار گذاشته شده ، و آن در محل خود گفته شود ، ان شالله تعالى، و یزد گرد اصغر در یزد بناهای عالی بساخت و قصري رفيع برافراخت و مقنیان را امر فرمود که چندقنات جاری ساختند: یکی یزد آباد دویم دهاباد ، سوم پادین آباد، و الحال دهاباد معمور است و اثری از یزد آباد و پادین آباد معلوم نیست، و نیز بفرمود که در یک فرسنگی شهر دخمه ای از سنگ در کوره بریدند مشهور به کوه دودولویه.( کاتب، همان، ۳۰-۳۱؛ مستوفی بافقی، همان، ۱۶-۱۷) چون نوبت به سلطنت به شاه قباد رسید طرح مداین بینداخت و آن شهر را با تمام رسانیده دارالسلطنه گردانید. طریق آباء و اجداد را مسلوک داشته با لشکری و رعایا به احسن وجهی سلوک مینمود و قبل از سلطنت نذر نموده بود که چون پادشاهی به او قرار یابد آتشخانه بسازد. و چون سلطنت یافت میخواست که به نذر خود وفا کند. از مداین متوجه فارس گردید و از فارس به اصفاهان آمده چند روزی توقف نموده از اصفهان متوجه یزد گردید. چون به ولایت میبد رسید میبد را قصبه کرده عمارت نمود و در ناحیه سفلی میبد که الحال به هفتادر مشهور است صحرائی وسیع بود، بفرمود تا آتشخانه عظیم بنا کردند و از هفت آتشخانه هفت آتش در آن آتشخانه آوردند: اول از فارس، دوم از بلخ، سوم از آذربایجان، چهارم از تسا، پنجم از اصفهان، ششم از غزنین، هفتم از طیسفون، و در حوالی آتشخانه قریه ای بساخت و آن قریه را هفت آذر نام کرد و مجوس این آتشخانه را بغایت بزرگ میداشتند.(کاتب، همان، ۳۵-۳۶ ؛ مستوفی بافقی ، همان، ۲۰-۲۱)|
 
ورود اسلام به يزد
یزد بعد از ورود اسلام و در زمان خلافت عثمان به تصرف مسلمانان در آمد با تاسیس سلسله صفاریان جزو قلمرو لعقوب لیث گردید و در دوره آل بویه ضمیمه متصرفات فخرالدوله دیلمی شد. « چون سلطنت به يزدجرد شهریار رسید و تمام لشکر اسلام بحرب يزدجرد آمدند و سعد وقاص بمداین آمد و یزدجرد بگریخت و به جلولا رفت و لشکر اسلام از پی او بجلولا رفتند یزدجرد براه يزد بخراسان رفتند و مالک ذئب و مالک بن عمرو از عقب یزدجرد به خراسان رفتند و در چهارده طبس مالک ذئب و مالک بن عمرو وفات کردند و مدفن ایشان در طبس مشهورست. و لشکر اسلام چون بازگشتند از خراسان در بیابان اشتران راه غلط کردند و بسیاری از ایشان در آن بیابان از تشنگی هلاک شد و بزحمت بسیار به قصبه فهرج رسیدند و فهرجيان بر ایشان شبیخون زدند و صاحب رایت امیر المومنین و امام المتقین علی بن ابطالب، ابی عبدالله ابن احمد بن ابوالیسر بن عبدالله بن تمیمی را و حويطب بن هانی و عمر بن عاص را شهید کردند و قبور ایشان در فهرج مشهورست، و باقی که مانده بودند به طرف مدینه باز رفتند. و چون زمان عثمان شد لشکری با سعید پسر خود و قثم ابن عباس بطرف نیشابور فرستاد و جزیه مقرر کردند و باز گردیدند و به يزد آمدند . اهل آن دیار به اسلام و لشکر به جانب فهرج بردند و قتل زیاد کردند و قوم تازیان و بنی تمیم در یزد مقیم شدند و تمام مجوسان ولایت یزد جزیه قبول کردند و لشکر اسلام با سعید و قثم بن عباس در سمرقند شهید شد و قبر او در سمرقند مشهور است. و چون خلافت به امیر المومنین و امام المتقين على بن ابی طالب عليه السلام رسید سلم بن زیاد را به فارس فرستاد، مال یزد را بوی میفرستادند. و چون زمان بنی امیه شد مروان حمار يزد را بمولای خود علاء صوفی داد. علاء به يزد آمد و در شهر یزد قصری بساخت و باغی مشهور به باغ علاء ؛ و علمی که عبیدالله بن زياد عليه اللعنه در کربلا بجنگ امام شهید و سبط رسول الله ابی عبدالله الحسین علیه السلام برده بود همراه داشت و اهل یزد را بدان اغوا میکرد. و این زمان آنرا محله باغ علاء می خوانند.» (جعفری، همان، ۳۱-۳۲)
و اما مفیدی در کتاب خود می نویسد:
« بعد از آنکه یزدجرد بن شهریار که آخرین ملوک بتنی ساسان بود در خراسان ( مرد ) و این خبر در مدینه مشرفه به عثمان بن عفان رسید، سعید بن عثمان و قثم بن عباس و عمرو بن مالک ارا ] با لشکری بضبط ممالک فارس و یزد و خراسان روانه گردید و ایشان با لشکر عرب روى بفارس نهادند و دارالملک فارس ارا ) در حیطه تصرف در آورده از راه ابرقوه به يزد آمدند و مردم شهر و ولایت بشرف اسلام مشرف گردیدند و مومن و موحد شدند و در شهر و بلوکات و رساتیق مساجد و معابد بنا نهادند و قلیلی از مجوس که ترک ملت آباء و اجداد ننمودند و بشرف اسلام مشرف نشده در ضلالت قدیم ماندند جزیه قبول کردند و تا این زمان مجوس در یزد و ولایت ماندند و عمربن مغیره بحكومت يزد من حيث الاستقلال و الانفراد متمکن گردید و با دو قبیله از عرب یکی بنی تمیم و دیگری بنی تازیان در یزد سکنی نمودند و بعد از اسلام اهل یزد ، عمر بن مغیره لشکری فراهم آورده متوجه فهرج شد و ایشان را به اسلام دعوت نموده ، چون ابا نمودند حکم بقتل و قمع ایشان نمود و اموال ایشان را بعد از قتل آن جماعت بتاراج داد، و قلیلی از آن جماعت که از کشتن نجات یافته بودند به ولایات متفرق شدند. بعد از این فتح عمر بن مغیره بشهر آمده مقیم شد. بعد از کشتن عثمان، مهاجر و انصار با حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام بیعت نمودند و آن حضرت عمال عثمان را از عراق و فارس عزل نموده مسلم بن زیاد را به فارس و عراق والی گردانید و مسلم بعد از ضبط عراق و فارس عاملی بجهت یزد تعیین نموده و بضبط ولایت یزد فرستاد. تا آنکه حضرت امیر المومنین علی علیه السلام در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سنه اربعین هجری در دارالخلافه کوفه ببال شهادت بروضات جنان پرواز نموده و خلافت بحضرت امام حسن و معاویه واقع شد و بعد از شش ماه بموجب مصالحه که فيما بين حضرت امام حسن و معاویه واقع شد خلافت بالكليه و به بنی امیه انتقال یافت. چون زمان هشام بن عبدالملک در رسید او را معلمی بود ابوالعلاء طوقی نام، یزد را بمعلم مزبور داد و علمی که یزید در واقعه کربلا بسردار لشکر داده بود بحکومت یزد فرستاد و چون ابوالعلاء به یزد رسید درین مقام که آنوقت آنرا بابله میگفتند و اکنون به کوشک نو اشتهار دارد فرود آمد که بجهت او باغی بساختند و در میان باغ قصری عالی برافراختند و در آن قصر و باغ ساکن شد و مردم را به بنی امیه دعوت بنمود و تا زمان مروان که آخر خلفای بنی اميه است در یزد بود و تبعه او بسیار شدند.
در تواریخ معتبر مسطور است که در زمان مروان حمار ابومسلم مروزی صاحب الدعوه در خراسان خروج کرد و با نصر بسیار که از تبع بنی امیه بود او والی خراسان بودمحاربه کرد و نصر را بقتل آورد و بعضی گفته اند که نصر با ابو مسلم چند مرتبه مصاف نموده کاری نساخت و عاقبت از پیش ابو مسلم فرار نموده در حوالی دامغان بمقر سقر خرامید و ابومسلم تمام خراسان را مسخر نموده احمد ابن محمد زمچی را با لشکر بیشمار نامزد اصفهان و یزد نمود، و احمد زمچی باصفهان آمده آن ولایت را مسخر نموده متوجه يزد شد. چون بحوالی یزد رسید جاسوسان خبر آمدن او را به ابوالعلاء داد و ابوالعلاء متوهم شد و فرار را بر قرار اختیار نمود و در قلعه ابرند آباد که محکمترین
قلاع یزد بود متحصن شد. احمد زمچی آن قلعه را محاصره کرده بعد از مدتی بكوشش و سعی بسیار آن قلعه را مفتوح ساخته خراب کرد و ابوالعلاء را مقید نمود و با علم یزید بشهر آورد و بفرمود که او را با علم سوخته اتباع او را بقتل آوردند و قصر و باغ و عمارت او را ویران کرده با خاک برابر ساخت و در جنب باغ ابوالعلا باغی طرح انداخت و قصری عالی رفیع برافراخت و آن را قصر کوشک نو نام نهاد و الحال آن را از محله کوشک نومی نامند و نهری جاری گردانید و آنرا محمد آباد نام نهاد و اکنون آن باغ محله ای شده و داخل شهر شده و آنرا کوچه باغ مد آباد میگویند یعنی محمد آباد.» (كاتب، ۱۳۸۶: ۴۹ - ۴۸ ؛ مستوفی بافقی، ۱۳۴۲: ۳۶-۳۸)
 
یزد در دوران اسلامی
یزد از ممالک قدیم ایران است. ولایت یزد در دوران تاریخ گاهی بخشی از فارس و زمانی هم قسمی از اصفهان به شمار می رفته است. بنابراین در کتاب های مسالک یزد به عنوان قسمتی از سه ایالت بزرگ کرمان یا اصفهان و یا پارس شرح داده شده است. اصطخری مولف مسالک و ممالک ناحیه یزد را جزء حومه فارس می داند و در ذکر دریای پارس می نویسد: « جانب شرقی پارس حدود کرمان است و جانب غربی خوزستان و سپاهان و جانب شمالی بیابان خراسان و بهری از حدود سپاهان و جانب جنوبی دریای پارس [...] کوره های پارس پنج کوره اند، و بزرگتر و فراختر کوره اصطخر است. و اصطخر شهری است بزرگ چند اردشیر خوره باشد به بزرگی [...] ناحیت یزد و بزرگتر نواحی اصطخر باشد؛ سه جایگه مسجد آدینه دارد: کثه ، میبد ، نایین و بهره( فهرج).» (اصطخري ، ۱۳۷۳: ۹۷ - ۹۵ ) «و کثه شهریست بر کنار بیابان. جایی خوش و ناحیتی پر نعمت دارد. و آنجا شهری هست و حصاری دارد و آن را دو در آهنین است: یکی را « باب ایزد » گویند و یکی را « باب المسجد» و مسجد آدینه به ریض دارند و آب کاریز خورند.ورودی آنجا می رود کی از قلعه برون آید. و در آن روستا میوه بسیار باشد و درخت و نیات فراوان. و مردمان دبیر پیشه باشند.» اهمیت جایگاه کثه در سلسله مراتب شهری در سرزمین فارس، در کتاب مسالک و ممالک چنین نگاشته شده است: [...] و بزرگتر شهری در پارس شیراز است، و از آن پس به قیاس پساا فسا ] سیراف، ارغان ، توج، سابوره، اصطخر، کثه ، دارایجرد، جور جنابه ، نوبند جان ،غندجان. درجه بر درجه بر یکدیگر زیادتی دارند. اصطخری، همان، ۱۱۱-۱۱۲) جیهانی در کتاب خود این چنین می نویسد: « ولايات فارس پنج ناحیت است ، بزرگتر و فراختر و شهر ها بیشتر اصطخر و قصبه آن است. یزد بزرگترین ناحیتی است و بدانجا از شهر ها کیف است و میبد وتانين و الفهرج و ابرقو و.. و نزدیک آن در بزرگی از اردشیر خره است و قصبه أن خرد».(جیهانی، ۱۳۶۸، ۱۱۰) « کثه شهریست بر کنار بیابان و آن را آب و هوای خوش و نعت فراوان و روستاهای با ارتفاع. و بناهای ایشان بیشتر از خشت باشد و شهریست استوار و آبهای ایشان از کاریزها مگر یک جوی که از ناحیت قلعه می آید نزدیک دهی که در آنجا کان سربست و این دهی است بغایت خوش و روستاهای فراوان و میوه های بسیار دارد چنانچه بعضی باصفهان برند و در کوههای ایشان بسیار درختان و نباتاتست، و غالب بر اهل یزد ادب و خط است».(جیهانی، همان، ۱۱۶) . در کتاب تقويم البلدان چنین آمده است: « در اوصاف اخبار عامه : یزد و میبد دو شهرند از کوره اصطخر ، از جایی که میان اصفهان و کرمان است. یزد و میبد نزدیک به هم هستند. میان فهرج و و میبد پانزده فرسخ است. از میبد و نیز از یزد جماعتی از اهل علم برخاسته اند». (ابوالفداء ، ۱۳۴۹: ۳۷۹) . در البلدان يزد یکی از استان های فارس نام برده شده است. این واضح يعقوبی، ۲۵۳۶: ۵۰)
در صوره الارض ابن حوقل چنین آمده است: « فارس شامل پنج ولایت است و پهناورترین و پر شهر ترین آن ولایت اصطخر است و... اما ولایت اصطخر شامل ناحیه یزد است که بزرگترین نواحی آن است و شهر کثه کرسی آن است و دیگر میبد و نایین و فهرج است، و در میان نواحی اصطخر جز یزد هیچ یک چهار منبر ندارد.» ( ابن حوقل، ۱۳۶۶: ۳۴-۳۶) « اما « کثه » که حومه یزد است شهری است در کنار بیابان و آب و هوای آن خشک و سالم است و مانند شهرهای کوهستانی فراخ نعمت است و روستایی دارد که محصولش ارزان است. بیشتر بناهای آن دراز شکل است و از گل ساخته شده، در آن جا شهری است استوار که قلعه ای با دو دروازه آهنین دارد: یکی به نام اندرو و دیگری در مسجد که نزدیک مسجد جامع است این جامع در ربض قرار دارد و آب های آن از قنات تامین می شود جز اینکه نهری از ناحیه قلعه از قریه ای که معدن سرب دارد بیرون می آید . این شهر بسیار با صفاست و روستایی پهناور و فراخ نعمت دارد و خود شهر روستاهایش به فراوانی میوه معروف است و مقداری از میوه های تر یا خشک آن به اصفهان و جاهای دیگر حمل می شود. کوههای آن پر درخت و پر گیاه است و بیرون شهر ربضي است مشتمل بر بناها و بازارهایی آباد، و بیشتر مردم آن به دانش و نویسندگی راغب اند و مسجد جامع خوبی نیز دارد.» ( حوقل، همان، ۴۹
حمدالله مستوفی در کتاب خوب این گونه می نویسلة « تومان يزد سه شهر است یزد در کتب ما تقدم از کوره اصطخر فارس گفته اند و از اقلیم سیم است طولش از جزایر خالدات فط و عرض از خط استوا لب هوایش معتدل و آبش از کاریزها و قنوات ضياع بسیار در میان شهر گذرد و مردم بر آن سردایها و حوض خانه ها ساخته اند چنانکه بدو فرو باید رفت اکثر عمارات ظاهری آن از خشت خام بود جهت آنکه درو بارندگی کم باشد و گلشن بقوتست و شهری نیکست و پاک و مضبوط حاصلش پنبه و غله و میوه و ابریشم بود اما چندان نباشد که اهل آنجا را کافی شود و از دیگر ولایات نیز بسیار بدانجا برند. از میوه هایش انار بغایت نیکوست. مردم آنجا اکثرا بمذهب شافعی اند. پیشه ورانش و دست کارایشان سخت نیکو مرد و سلامت رو باشند و عمل پیشکار ایشان اکثر بغایت متعجب و متکبر و طامع و مفسد اهل آنجا را بسستی طبع نسبت کنند و حقوق دیوانی آنجا به تمغا مقرر است و از آن شهر و ولایتش بیست و پنج تومان و یکهزار دینار است». (مستوفی، ۱۳۶۲: ۷۴)
در کتاب احسن التقاسيم آمده است: « در کویر شهری جز «سفید» نیست ، که آن نیز در مرزهای سیستان است. شهر های معروف گرداگرد کویر چنین است: از کرمان : خصيص، زاور ، نرماسير، کوه بیان،از فارس: یزد ، کثه، عقده، زرند و...» (مقدسی، ۱۳۶۱: ۷۱۷)
یزد : سمعانی در الانساب می گوید:« یکی از شهر های اصطخر است.» به نقل الاطوالا جغرافیایی آن ۷۸ درجه و عرض آن ۳۲ درجه است. گروهی از دانشمندان از این شهر برخاسته اند. پارچه یزدی متعلق به این شهر است». ( قلقشندی، ۱۳۸۰: ۶۱)
در منتخب التواریخ معینی آمده است: « بدان که خطه یزد یکی از بناهای قدیم است و گویند ضحاک ساخته و آن را زندان ضحاک خوانند و شهری مختصر، بسیار منفعت است و اهالی آنجا مردم با صلاح و استعدادند و در فارسنامه یزد را داخل فارس گرفتند. گویند در اصل دارالملک یزد سه موضع بوده: یکی توران پشت و یکی در دالان و یکی دیگر دیه. و مدعی یزدیان آن است که این در دالان همان دز است که در شاهنامه مذکور است فاما این روایت اعتباری و اصلی ندارد. و در محلی که دیه واقع بود. این زمان شهر یزد است و پادشاهان آنجا هم از آل سلجوق بوده اند از آن جهت ایشان به اتابک معروف و موسوم اند . و احوال اتابکان این شهر همچون احوال ملوک شهر های دیگرست، و در اوایل پادشاهان عجم در آنجا حکومت می کردند و در ایام اسلام ملوک دیالم و در روزگار فترت دیلمیان، سلجوقیان تصرف کردند. و در روایتی آن است که ترکی جکونیک نام از غلامان ملوک شام در آخر عهد سلجوقیان خروج کرد و به غزو و کفار عزیمت نمود و به واسطه آنکه ملالی داشت از ملوک شام آزرده بود بیرون آمد. این ترک که نام او عطا بوده، چون به خطه یزد رسید آنجا که موضع توران پشت است متوطن شد، و این سه موضع که ذکر رفت به تصرف گرفت و او را دو پسر بوده : قطب الدين محمد و ناصرالدین محمود شاه و بعد از آنکه وفات یافت حکومت بر قطب الدین معین مقرر گشت. چون قطب الدین را هیچ پسر نبود دختر خود را به پسر محمود شاه داد، و از او پسری متولد شد به نام سعد. و همه اتابکان آخر از نسل او آمدند و اسامی ایشان كما هو حقه على التفصيل معلوم نداشتیم و مسطور ندیدیم.» (نطنزی، ۱۳۸۳: ۱۸۴-۱۸۷)
در تذکره جلالی در شرح يزد آمده است: « یزد شهری است مشهور و بی مثال و آب و هوایش خوب و با اعتدال زلال تفتش رشک چشمه حیوان و بساتين خرمش غیرت فزای ریاض جنان، بیوتات مروحش چون اطباق آسمان مرفوع و پر نور و کوچه و بازارش با رونق و معمور است. انار یاقوت قامش چون مفرح جان فزاست و سیب سیمین آن چون زنخدان خوبان دلرباست. خطه یزد به خوبی چو بهشتی است برین
بلکه خلديست مشکل شده بر روی زمین
خاک او عنبر و آبش به مثل حیات
باد او چون نفس روح امین مشک آگین
فضایش در غایت وسعت و عرضه اش در نهایت فسحت، طولش از جزایر خالدات قط مح و عرضش البح، در زمین هموار اتفاق افتاده و جوانب آن گشاده است. عماراتش از خشت خام در غایت استحکام است، آبش از قنات است و روداب ندارد و باران کم بارد و کم زراعت و مسکن ارباب تجارت است و کوچه و بازارش پاکیزه است. فواکه سردسیرش فراوان و اکثر آن ممتاز و حبوب و غلاتش بیشتر اوقات تسعیر دارد. زیرا که از اصفهان و کرمان و خراسان آورند و لحوم و سوم آنجا را از عراق و فارس برند. از ابریشم پارچه های خوب و لطيف در آنجا بافته می شود و در اکثر بلاد ایران می برند، قریب بیست هزار باب خانه در اوست و نواحی خوب و قرای مرغوب مضافات اوست. مردمش عموما شیعه امامیه، و قرب دو هزار باب خانه زردتشتیه و پانصد خانه موسوی اند. اکثر خلقش عمل پیشه و قناعت اندیشه و به امانت موصوف و به دیانت معروفند. سوادش عظیم و بنایش قدیم است. جمعیت و خانه وار خارج از حصارش بیشتر از داخل است. بالجمله یزد شهری رنگین و سوادی دلنشین مشتمل بر بازار های زینت آئین و کاروانسراهای محکم و متین و مساجد و معابد بهشت قرین و بلوكات و مزارعات آباد معتبره است. از مساجد هفتاد و از کاروانسرا پنجاه و پنج و از حمام چهل و از مصانع پنجاه و هفت به شمار آمده است. » (طاهری، ۱۳۴۴: ۱۰۴-۱۰۶)
 
 اتابکان یزد 
اتابکان یزد نزدیک به ۱۴۰ سال بر این خطه حکومت کردند. با کشته شدن فرامرز بن علی در جنگ با خان فتای، سلطان سنجر، حکومت یزد را به دختران فرمانده خود که پسری نداشت واگذاشت و رکن‌الدین سام از سرداران سپاه فرامرز را برای اداره یزد به اتابکی آنان گماشت.
رکن الدین سام نخستین امیر این خاندان به علت پیری و ناتوانی در اداره حکومت در سال ۵۸۴ ه‍.ق جای خود را به برادر کوچکش عزالدین لنگر سپرد. با مرگ عزالدین در سال ۶۴۰ ه‍. ق ورد انزور به حکومت رسید و در سال ۶۵۲ ه‍. ق حکومت به ابومنصور اسفه‌سالار مشهور به قطب‌الدین رسید. مادر او مریم ترکان بناهای زیادی را در یزد ساخت و در دوره قطب‌الدین، مغولان به ایران حمله کردند. اتابک چیرگی مغولان را پذیرفت و یزد را از سپاه مغول مصون داشت. با مرگ قطب‌الدین در سال ۶۲۶ ه‍. ق پسرش محمد بر تخت نشست و او نیز تا سال ۶۳۹ ه‍. ق حکومت کرد. پس از او به ترتیب سفلر شاه (متوفی ۶۴۹ ه‍.ق)، طفی شاه (متوفی ۶۷۰)، علاءالدوله (متوفی ۶۷۳) یوسف شاه (متوفی ۶۹۰) حکومت کردند. در دوره یوسف شاه در اثر بی‌احترامی او به فرستاده غازان خان، سپاه غازان وی به یزد حمله کرد و او مجبور به فرار به سیستان شد اما مردم یزد به همراه علما به نزد امیر محمد ابداجی فرمانده سپاه غازان رفتند و او را از ورود به داخل یزد بازداشتند. سرانجام سلسله اتابکان یزد در سال ۷۱۸ به دست امیر مبارزالدین برچیده شد و آخرین امیر سلسله اتابکان حاجی شاه فرزند یوسف شاه سرنگون گردید.
 
دوره مغول
در زمان حکومت سلطان قلب الدین عشقی، چنگیزخان مغول به ایران حمله کرد. وی سلطه مغولان را پذیرفت و جانشینانش به عنوان دست نشاندگان مغولان در یزد ابقا شدند و با کفایت و زیرکی یزد را از خشم مغولان مصون داشتند. در سایه امنیت و آرامش نسبی یزد، در این دوره بازرگانی و مبادله کالاهای مختلف رونق یافت. عوامل متعددی در بسط و توسعه بازرگانی دخیل بود از جمله این که ایالات جنوبی ایران تحت حاکمیت مغولان قرار گرفته بود، لذا کالاهای یزدی تا آن سوی آب‌های جنوبی ایران به خصوص هندوستان راه یافت و تنها مشکل، حفظ و حراست راه‌های منتهی به بازار فروش بود. راهداری و نگهداری راه‌های کشور از زمان مغولان مورد توجه قرار گرفت و حفاظت راه‌ها را اغلب به امرا و بزرگان واگذار می‌کردند. در اوایل قرن هشتم هر دو جنبه، یعنی گسترش شبکه راه‌های منتهی به یزد و هم امنیت آن حاصل شد و این دو از مواردی بود که نقش به سزایی در توسعه بازرگانی یزد و در نهایت شکوفایی اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی این ایالت داشت.
 
حکومت آل مظفر
اهمیت راهداری، امنیت و گسترش راه‌ها در گذشته به اندازه‌ای بود که خاندان مظفر از راهداری یزد و میبد به پادشاهی رسیدند. امیر مظفر، بزرگ این خاندان، از نوادگان غیاث الدین خراسانی بود، که در دربار ایلخان مغول وارد خدمت شد و به حکومت میبد رسید. پس از مرگ او، پسرش امیر مبارز الدین محمد در اوایل حکومت ابو سعید بهادر خان (۷۱۶–۷۳۶ ه‍.ق) ایلخان مغول به حکومت میبد و راهداری یزد انتخاب شد. در سال ۷۱۸ ه‍. ق، حاجی شاه بن یوسف، اتابک یزد را در نبردی شکست داد و به حکومت اتابکان یزد پایان داد، و از سوی ابو سعید بهادر خان، به حکومت یزد نیز رسید.
مبارز الدین محمد، پس از درگذشت ابو سعید بهادر خان، دم از استقلال زد و بر کرمان، شیراز و قلمرو حکومت ملوک شبانکاره در جنوب ایران چیره شد و در سال ۷۲۳ ه‍.ق حکومت آل مظفر را تشکیل داد. حکومت آل مظفر، نقطه عطفی در تاریخ یزد به حساب می‌آید، چرا که برای نخستین بار این خطه در طی حیات دیرینه‌اش سلسله‌ای را در درون خود پرورانید که، بیش از نیم قرن مقدرات صفحات جنوبی ایران را در دست داشت. آل مظفر، میبد را پایگاه اصلی خود قرار دادند و از اینجا به نواحی دیگر (کرمان، فارس، اصفهان و تبریز) چنگ انداختند، لذا یزد از نظر سیاسی و اقتصادی به چنان اعتبار و اهمیتی دست یافت که، در هیچ عصری از تاریخ خود بدان منزلت نرسیده بود. اوج شکوفایی و عظمت فرهنگی یزد نیز مربوط به همین زمان است. در هیچ جای ایران به اندازه یزد دارالتعلیم به وجود نیامد، به گونه‌ای که یزد به «دارالعلم» ملقب شد. در مدارس، مساجد، دارالسیاده‌ها و خانقاه‌ها علوم مختلف رایج زمان تدریس می‌شد. ویژگی دیگر دوران آل مظفر، رونق تصوف در یزد است.
 
دوره تیموریان
در سال ۷۹۵ ه‍.ق امیر تیمور در یورش سه ساله خود، طومار دولت مظفری را درنوردید و یزد را به یکی از عمال خود سپرد. بعد از مراجعت تیمور به ماوراءالنهر گروهی از همدلی مردم نسبت به آل مظفر سوء استفاده کرده، به رهبری حاجی آبدار، یزد را، از تصرف حاکم تیمور بیرون آوردند و سپس سلطان محمد پسر ابو سعید طبسی، یزد را به چنگ آورد و استقلال آن را اعلام کرد. حاکمان تیموری، اصفهان، نایین و اردستان برای اعاده نظم به یزد لشکر کشیدند، اما شکست خوردند. به ناچار پیر محمد بن عمر شیخ بن تیمور، حاکم فارس، با سپاهی فراوان رهسپار یزد شد و به امر تیمور، حاکم سیستان هم همراهی و مساعدت کرد و از هر سو یزد را در محاصره گرفتند و در نهایت یزد را گشودند. کاشی کاری‌های مسجد جامع و میدان امیر چخماق و مسجد امیر چخماق، مصلای عتیق و … از آثار این دوران است. مدارس و کتابخانه‌های متعددی چون، مدرسه و کتابخانه قطبیه سرپلوک، مدرسه دارالصفا، مدرسه و کتابخانه یوسف چهره، مدرسه و کتابخانه اصیلیه سرد هوک و کتابخانه باوردیه تأسیس شدند، که نویسندگان و علما و مورخان نامی نظیر شرف الدین علی یزدی در آن‌ها پرورش یافتند.
 
دوره صفویه
مقارن ظهور شاه اسماعیل صفوی طایفه‌های مختلفی در ایران حکومت می‌کردند. در سراسر ایران در حدود چهل حاکم مستقل و نیمه مستقل حکم می‌راندند و یزد در تصرف مراد بیک بایندری بود. شاه اسماعیل، مدعیان را منکوب کرد و یزد را به تصرف خویش درآورد. اما افراط در تعصب مذهبی و کشتارهای بی‌مورد، خسارت معنوی بزرگی به ایران و به ویژه یزد وارد کرد. نمونه آن کشتن دانشمند بزرگ آن روزگار قاضی میر حسین میبدی است. درگیری یزدی‌ها با عامل حکومت، منجر به یورش محمد کره حاکم ابرقو به یزد شد. وی با کمک لرهای خویشاوندش یزد را گرفت و شاه اسماعیل جهت دفع وی به یزد آمد و بعد از مدتی محاصره، وی را دستگیر و در اصفهان سوزاند. نعمت‌الله باقی پسر امیر میرزا عبدالباقی (صوفی سرشناس) که، در جنگ چالدران کشته شد، در زمان شاه طهماسب، دختر شاه اسماعیل را به زنی گرفت و حاکم یزد شد. وی دیوان خانه‌ای به نام «عباسیه» ساخت و مسجد شاه طهماسب در نزدیکی میدان بعثت از یادگارهای اوست. بعد از وی پسرش میر میران، حاکم یزد شد که غیاث‌آباد تفت از جمله یادگارهای اوست. مدرسه شفیعیه یادگار میرزا شفیع از حاکمان یزد در این دوران است. در عصر صفوی بازرگانی ایران رواج و اهمیت زیادی یافت، به ویژه ابریشم و منسوجات ایران در بازارهای اروپایی به خوبی معرفی شد، و بازرگانان خارجی به ایران روی آوردند. از یک سو بازرگانان اروپایی و از سوی دیگر تجار هندی از طریق راه‌های زمینی بین اصفهان و دهلی دررفت‌وآمد بودند و یزد به علت داشتن ابریشم و منسوجات مرغوب و موقعیتی که در مسیر راه زمینی داشت، رونق و اهمیت زیادی یافت. در زمان یورش افغان‌ها به ایران، یزدی‌ها به رهبری میرزا عنایت سلطان بافقی، دلاوری‌های فراوانی از خود نشان دادند. محمود افغان در تصرف یزد ناکام ماند و عاقبت یزد را رها کرد و اصفهان را فتح کرد. اشرف افغان جانشین محمود، چهار سال با یزدی‌ها و عنایت سلطان جنگید و عاقبت با حیله بر او و دودمانش دست یافت و به استثنای محمدمؤمن خان بافقی و محمد تقی خانبافقی، خواهر زادگان عنایت سلطان، همه را به قتل رساند. محمدمؤمن خان بافقی، از جانب نادرشاه افشار، حاکم کرمان شد و محمد تقی خانبافقی و فرزندانش تا اواخر زمان قاجار، در نقش حاکم یا مستوفی یزد خدمت کردند. این خاندان خدمات ارزنده‌ای به یزد کردند و آثار و بناهای فراوانی در یزد ساختند. باغ دولت‌آباد، باغ ناصریه، مدرسه خان، میدان خان، بازار خان، بازار قیصریه و … از آثار این خاندان است.
 
دوره زندیه
از فرماندارانی که در سلطنت زندیه به یزد آمده‌اند، از زین العابدین خان بافقی و بعد از او عبدالرحیم خان بافقی، فرزندان محمد تقی خان بافقی نام برده شده‌است. عبدالرحیم خان بافقی به‌آبادی و عمران میل زیادی داشت و مزرعه رحیم آباد را که جزء حومه یزد است، احداث نمود. همچنین مدرسه عبدالرحیم خان که اکنون با عنوان دبستان همت است، از بناهای اوست. او در سال ۱۲۰۱ ه‍.ق درگذشت. در سال ۱۳۰۹ ه‍.ق لطفعلی خان زند (آخرین جانشین کریم خان زند) پس از واقعه ایرج، به لار رفت و چون نتیجه‌ای نگرفت عازم راور کرمان گردید، و چون حاکم کرمان قصد دستگیری او را داشت از طریق لوط و چهل پایه و نای بند خود را به طبس رساند. امیر حسینخان طبسی مقدم لطفعلی خان و اتباعش را گرامی شمرد، و بعد از ۵۰ روز پذیرایی سیصد سوار در اختیار او قرار داد. خان زند که در مدت اقامت خود در طبس از تخریب قلعه و حصار شیراز خبر یافت، لذا با همان نفرات کم به عزم تسخیر آن شهر حرکت کرد. در حوالی یزد محمد تقی خان یزدی به مخالفت برخاست و به مقابله آمد. لطفعلی خان با سپاه زند و سواران طبس، در ناحیه اردکان بر خان یزدی حمله برد و افرادش را پراکنده و منهزم و گروهی را اسیر نمود و راه ابرقو را در پیش گرفت.
 
دوره قاجار
با به حکومت رسیدن آغا محمد خان قاجار، محمد تقی خان بافقی که از سال ۱۱۶۱ (دوره افشاریه) حاکم یزد بود در مقام خود باقی‌ماند. با مرگ وی در سال ۱۲۱۳ ه‍.ق چند تن از فرزندانش از جمله عبدالرضا خان بافقی از سوی فتحعلی شاه به حکومت رسیدند. فرزندان وی در دوره حکومت خود به عمران و آبادی یزد پرداختند. در سال ۱۲۳۶ ه‍.ق فتحعلی شاه فرزند ۳۲ ساله خود محمد ولی میرزا را به حکومت یزد گماشت. وی در دوران حکومت به تعمیر و گسترش برخی از بناها پرداخت. در سال ۱۲۴۳ ه‍.ق ظل السلطان به حکومت یزد انتخاب گردید اما پس از مرگ فتحعلی شاه قبل از آنکه ولیعهد رسمی محمد شاه از تبریز به پایتخت برسد از یزد به سوی تهران شتافت و به یاری برادران بر تخت سلطنت جلوس کرد و خود را عادلشاه نامید. اما پس از ۹۰ روز مغلوب شد و به روسیه گریخت. در دوران قاجار تجارتخانه جهانیان در یزد توسط خسرو شاه جهان و برادرانش تأسیس گردید که مقدمات تأسیس اولین بانک ایرانی شد.
 
 
 
 ​​​​​​​